محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4215

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او را پيش مصعب فرستاده بود كه وارد قلعه كند . سلمه گفت : « امير اين كار را از روى صواب نكرده به زودى در اين كار مىنگرد و پشيمان مىشود ، مىبايد آنچه را عرضه مىكرد بگيرد يا او را بدارد و به قلعه اش نفرستد ما به وسيلهء پلها كه ساختيم و تنگه ها كه اصلاح كرديم وارد آنجا شديم مانع بدر طرخان از حمله به ما اين بود كه اميد صلح داشت ، اكنون كه از صلح نوميد شده ، از كوشش باز نخواهد ماند ، امشب او را در خيمهء من واگذار و او را به نزد مصعب مبر كه مصعب وقتى او را ببيند به قلعه اش مىفرستد . » گويد : ابو الاسد با بدر طرخان در خيمهء سلمه بماند . گويد : اسد در راهى تنگ پيش رفت كه سپاه گروه گروه شد ، اسد برفت تا به شهرى رسيد ، تشنه شده بود و كسى از خادمانش با وى نبود ، آب خواست ، سغدى ابن عبد الرحمن ، ابو طعمهء جرمى با يكى از خادمان خويش همراه بود ، خادم يك شاخ تبتى همراه داشت ، سغدى شاخ تبتى را بگرفت و مقدارى سويق در آن ريخت و از آب نهر روى آن ريخت و تكان داد و اسد را با تنى چند از سران سپاه سيراب كرد . آنگاه اسد در سايهء درختى فرود آمد و يكى از كشيكبانان را خواست و سر خويش را بر زانوى وى نهاد . گويد : مجشر بن مزاحم سلمى ، كه اسب خويش را مىكشيد بيامد و مقابل اسد نشست و او را مىنگريست . اسد گفت : « ابو العديس چونى ؟ » گفت : « ديروز نيكحالتر از امروز بودم » گفت : « چرا ؟ » گفت : « بدر طرخان در چنگ ماست ، پيشنهادى كرده كه امير نه پيشنهاد او را پذيرفته و نه او را محكم نگهداشته بلكه رهايش كرده و گفته كه وى را وارد قلعه اش كنند به اين پندار كه او را وفايى هست . »